نجواهای عاشقانه ی یک جیرجیرک
چند لحظه در همین حال میمونم . آروم آروم چشمهام رو باز می کنم . یه لحظه انگار واقعا جلوی من ایستاده و با چشمهای گرد و کوچیکش تو چشمهام زل زده . هنوز رد شاخک های خیالی اش رو روی صورتم احساس می کنم . احساس می کنم تو هوا معلق شده ام . انگار پاهام از روی زمین کنده شدن . احساس می کنم قلبم بزرگ شده و دیگه تو سینه ام جا نمیشه ! نفسم رو حبس می کنم . میترسم اگه نفس بکشم این حس رو از دست بدم .
بعد از مدتی که انگار یه عمر بود ، نفسم رو بیرون میدم . قلبم تاپ تاپ می کنه . پاهام دارن میلرزن . ته مانده ی این حس عجیب در یک لحظه از فرق سر تا نوک پاهام رو طی می کنه . موهای زیر شکمم سیخ شده . از خوشحالی داد میزنم :
جیییییییییییییر ... جیییییییییییییییر ...جیییییییییییییییییر
دلم میخواد تا خود صبح بخونم . میخوام اون قدر بخونم که صدام رو بشنوه . دیگه طاقتم تموم شده . نمی تونم صبر کنم . چشم هام رو می بندم :
جیییییییییییییر ... جیییییییییییییییر ...جیییییییییییییییییر
-" آآآآآخ ! "
***
لنگه دمپایی رو از روم بلند می کنه . میتونم خون خودم رو زیر دمپایی ببینم . هیچ چی حس نمی کنم .
* " نوش جونت ! خوب حالت رو گرفتم ! از سر شب تا حالا همه اش جیرجیر کردی . یه دقیقه نذاشتی بخوابم ! "
بلند میشه . نگاهی به ساعت می کنه . سرش رو تکون میده .
* " خواب نمونم خوبه ! خیر سرم فردا باهاش قرار دارم ! "
برمیگرده و با عصبانیت نگام می کنه . دمپایی رو بالا میبره . زیر لب میگه :
* " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "
صدای برخورد دمپایی و ... تاریکی ...
رامین رادمنش . ۷/4/1386 – 01:20 نیمه شب
"بینایی"