لحظه ای می ایستند . نوک نرم و مودارشون لب هام رو قلقلک میده . به نرمی با شکاف وسط لب هام بازی می کنه . آروم آروم مسیر بین لب هام رو طی می کنن . یکی جلوتر و اون یکی با کمی فاصله . شاخک دوم دقیقا رد حسی رو که شاخک اولی باقی میذاره دنبال می کنه .  دوباره همین مسیر رو بر میگردن . بعد از روی چونه ام سر میخورن و پایین می افتن . 

   

چند لحظه در همین حال میمونم . آروم آروم چشمهام رو باز می کنم . یه لحظه انگار واقعا جلوی من ایستاده و با چشمهای گرد و کوچیکش تو چشمهام زل زده . هنوز رد شاخک های خیالی اش رو روی صورتم احساس می کنم . احساس می کنم تو هوا معلق شده ام . انگار پاهام از روی زمین کنده شدن . احساس می کنم قلبم بزرگ شده و دیگه تو سینه ام جا نمیشه ! نفسم رو حبس می کنم . میترسم اگه نفس بکشم این حس رو از دست بدم .

بعد از مدتی که انگار یه عمر بود ، نفسم رو بیرون میدم . قلبم تاپ تاپ می کنه . پاهام دارن میلرزن . ته مانده ی این حس عجیب در یک لحظه از فرق سر تا نوک پاهام رو طی می کنه . موهای زیر شکمم سیخ شده . از خوشحالی داد میزنم :

 

جیییییییییییییر ... جیییییییییییییییر ...جیییییییییییییییییر

 

دلم میخواد تا خود صبح بخونم . میخوام اون قدر بخونم که صدام رو بشنوه . دیگه طاقتم تموم شده .  نمی تونم صبر کنم . چشم هام رو می بندم :  

 

جیییییییییییییر ... جیییییییییییییییر ...جیییییییییییییییییر

 

 

-"  آآآآآخ ! "

 

***

 

لنگه دمپایی رو از روم بلند می کنه . میتونم خون خودم رو زیر دمپایی ببینم . هیچ چی حس نمی کنم .

 

* " نوش جونت ! خوب حالت رو گرفتم ! از سر شب تا حالا همه اش جیرجیر کردی . یه دقیقه نذاشتی بخوابم ! "

 

 بلند میشه . نگاهی به ساعت می کنه . سرش رو تکون میده .

 

 * " خواب نمونم خوبه ! خیر سرم فردا باهاش قرار دارم ! "

 

برمیگرده و با عصبانیت نگام می کنه . دمپایی رو بالا میبره . زیر لب میگه : 

 

* " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "

 

 

صدای برخورد دمپایی و ... تاریکی ...

 

 

 

رامین رادمنش .  ۷/4/1386 01:20  نیمه شب