زمستان است ...
این هفته همچنان با د استان رامین رادمنش به روز خواهیم بود و پذیرای قدم های بهاریتان
من بدبخت ! من بدذات ! بودن یا نبودن ؟ شاید نبودن تا ابدیت و فراتر از آن . گویا که چاره ای نیست از بودن و رنج دیدن . و از دیده نشدن . از گفتن و هیچ نشنیدن . و اینگونه یک بار دیگر در آخرین روزهای یک زمستان دیگر تولد خودم را تسلیت می گویم .
زمستان است ...
اکنون که در این لامکان نشسته ام، تقریبا وجود ندارم . در این ماشین قراضه که مرا از دانشگاه به دخمه ی تاریک همیشگی ام باز می گرداند . جایی به نام خانه . و در کنارم به جای دوستان و خویشانم چند غریبه نشسته اند . و از همه بدتر چهره ی این دختر کوچک که با چشمان بزرگ نعلبکی مانندش به من خیره شده و با آن دو تا دندان جلویش نیشخند میزند . در دست کوچکش یک اسکناس دویست تومانی را چنان مچاله کرده که انگار تنها دارایی اش در این دنیاست . به او غبطه میخورم . لااقل چیزی برای دلخوشی دارد .
آه ! ای الهه گان زمین و آسمان و ای موجودات پیدا و پنهان ! چرا باید این همه تحقیر و توهین را تحمل کنیم ؟ صلیب کدامین گناه ابدی را به دوش می کشیم ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی !
وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم یادم افتاد که امروز روز تولدم است . که یک سال دیگر هم از عمر بی حاصلم گذشت .
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان تا که از عمر به سالی گذرد عید کنند.
امروز روز تولدم است ! وای ! آیا کسی هست که مرا و روز تولدم را به یاد آورد ؟ چرا این کورسوی امید به زندگی خاموش نمی شود ؟
با اشتیاق به سوی مادرم رفتم . مثل همیشه اخم کرده بود . هیچ ! هیچ اثری از آشنایی در چشمانش نبود . حتی او هم یادش نبود که سال ها قبل در چنین روزی بار نه ماهه اش را زمین گذاشت و از شر من راحت شد .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
سرخورده و غمگین راه افتادم به طرف دانشگاه . لااقل دوستانی دارم که هنوز به یادم هستند . کسانی که شریک غم و شادی ام باشند . باز هم امید احمقانه ای در ذهنم جوشید . ابلهانه اندیشیدم که تولد من یادشان هست . که هنوز هم هستم . هنوز هم وجود دارم .
ولی نه ! وجود ندارم !
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست !
هیچ کدام از دوستانم در دانشگاه نبودند . حتی دریغ از یک زنگ یا اس ام اس . وای خدا ! ذلت از این بیشتر که هیچ کس در این دنیا به یاد من نیست ؟ که هیچ کس حتی خویشان و دوستانم مرا به یاد نمی آورند ؟
بی صبرانه منتظر لحظه ای هستم که بر فراز این صلیب بسوزانیدم . به مسیح حسودی می کنم ! چرا که آنها که تازیه بر پشتش زدند خویشان و دوستانش نبودند .
مدت هاست به این نتیجه رسیده ام که خداوند مرده است . که هیچ چیز معنایی ندارد . که زندگی فقط درد و است و رنج و مصیبت . و خوشی چیزی نیست جز اندکی کاهش رنج و غم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
اکنون که در این ماشین نشسته ام و به زندان ابدی ام – خانه ام – نزدیک می شوم ، دیگر در دوردست ها اثری از آن کورسوی امید نمی بینم . مدت هاست دیگر خورشید چشمم را نمی زند . فرق روز و شب برای یک نابینا چیست ؟ هیچ ؟
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
وقتی به خودم می آیم می بینم همه پیاده شده اند و تک و تنها در ماشین نشسته ام . آخر خط هستم . باید چند ایستگاه قبل پیاده می شدم . ولی اصلا برایم مهم نیست . عجله ای برای بازگشت به خانه ندارم . می دانم که آنجا هیچ چیزی در انتظارم نیست . حتی یک نخ وینستون لایت هم نمی تواند بار این همه رنج و غم را بکاهد . احساس می کنم سینه ام دارد می ترکد . بغضی هست که نمی تواند و نمی خواهد بشکند . می ترسم اگر بشکند دنیا را آب ببرد .
راننده هم اخم کرده . کرایه اش را می دهم و پیاده می شوم . ناگهان روی صندلی چشمم می خورد به یک اسکناس دویست تومانی مچاله شده . تنها دارایی دخترک چشم نعلبکی .
برش میدارم و پیاده میشوم . خش خش عجیبی دارد .صافش می کنم . رویش با خط خوش چاپ شده :
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
می چرخانم و پشتش را نگاه می کنم . کلی گل و بلبل چاپ شده و وسطش با خط خوش نوشته شده:
" تولدت مبارک "
صافش می کنم و می گذارمش لای سررسیدم . این بهترین هدیه ای است که تابحال گرفته ام .
رامین رادمنش
"بینایی"