این داستان اسم ندارد
مهران خانه پدري اش را تعمير كرد و اسمش را فرهنگسرا گذاشت.دور تا دور حياط اتاق بود.كنار حوض چند تا تخت بود. عصرها روي تخت مي نشستم و به هنرجويان كلاس نقاشي نگاه مي كردم كه زير درخت توت ايستاده بودند با سه پايه و تابلويي روي آن.يكي شان طرحي از من مي كشيد كه به ماهي هاي توي حوض سنگ مي زدم.
كلاس دف و آواز توي زيرزمين تشكيل مي شد. مهران گفت :
چند نفري مي شن. تو بهشون درس بده
اولين دوره تازه
تمام شده بودند. توي دفتر نشسته بودم براي تصفيه حساب. داود توي دفتر آمد
. ريش بلندي داشت. موهاش هم بلند و سياه بود. صورتش مثل شب شده بود. چند سال پيش سبيل نازكي داشت و قيافه اش شباهت دوري به هدايت داشت. پوستر هدايت توي دستش بود.
سلام كرد . سرش را كه برگرداند و مرا ديد چشم هاش را تنگ كرد. عينكي بود. نمي زد. چند قدم جلو آمد.
گفت :
- كجا غيبتون زد؟
خنديدم.گفتم:
- هدايت ، هنوز هم دست از سرش برنداشتي؟
مهران گفت :
- چي خيال كردي. چند روز ديگه تولد هدايته . مي خواد بزرگداشت بگيره
بعد گفت:
شما هم را مي شناسيد؟
داود گفت:
- مثه كف دست
بيشتر به بچه هاي مي مانديم كه تازه حرف زدن ياد مي گيرند.هر جمعه دور هم جمع مي شديم.
قرار بود داستان نويسي ياد بگيريم. هرچه كتاب در مورد اصول داستان نويسي بود جمع كرديم. هر هفته نوبت يكي بود تا كتابي را كه خوانده براي بقيه خلاصه كند.
نيم ساعت بحث داستان بود و باز داود شروع مي كرد. بحث را به بيراهه مي كشاند. مي گفت:
- از كجا معلوم خدا باشه. كسي ديده؟
آن وقت به نيلوفر برمي خورد و مي خواست وجود خدا را اثبات كند.هفته اي هم بود كه انتخابات رياست جمهوري بود.داود گفت:
-
به نظر من حق راي رو بايد از زن ها بگيرن. ننه جون من نشسته داره سبزي پاك
مي كنه توي تلوزيون خاتمي گريه مي كنه. پيرزن مي گه: سيد خدا گريه كرد
بريم بش راي بديم
گفتم:
- غلط كردي مگه همه زن ها ننه جون شمان؟
بحث كه بالا مي گرفت درس هاي فردام را كه نخوانده بودم روي ميز مي گذاشتم و مي خواندم.نيلوفر گفت:
- اين كار شما توهين به جمع است.داريم حرف مي زنيم
دعوا شد.ديگر نرفتم.
پوستر را به ديوار زده بود:
در زندگي زخم هاي هست كه مثل خوره روح را مي خورد و در انزوا ...
نقطه ها قرمز بودند و حروف سياه.
داود پروژكتور آورد و تصوير نقاشي ها ، دست خط هدايت را روي پرده بزرگ كرد. آخر بزرگداشت هم فيلم سفر بهاري درم بخش را آورد.
وسايل را كه جمع كردند بروند، داود داستاني را كه روي دو صفحه نوشته بود به من داد. گفت:
- بخوون
نوشته بود:
صبح
ها كه رايو مي گويد : صبح بخير هم وطن از اين لحن صبح به خير گفتنش و از
اينكه يك روز ديگر بايد اين هواي نفرت بار را توي ريه هايم فرو ببرم حالم
به هم مي خورد
گفتم:
- چرا اين قدر خودت را اذيت مي كني .ببين شدي عين پيرمردها
گفتم:
- يادته مي گفتي از كجا معلوم خدا باشه، كسي ديده؟
گفت :
- توي مفاتيح حديثي هست كه مي گه...
گفتم :
- من كاري به مفاتيح ندارم.
گفت:
- پس اگه كاري با مفاتيح نداريد من اصلا با شما حرفي ندارم
لحنش
مثل بچه هاي لجباز شده بود. آن روزها كه براي اولين بار ديده بودمش از
پدرش گفته بود كه هر روز صبح زود از خواب بلند مي شود دعاهاي توي مفاتيح
را بلند مي خواند و همه را از خواب بيدار مي كند. مي گفت: خواب صبح تو خونه ما معني نداره
مي گفت:
- بابام مي گه مرد اون كه وقتي دست مي زني روي كتش ازش گرد و خاك بلند شه
گفتم:
- تو هنوز با خودت درگيري داري. تو كلمه به كلمه كتاب هاي هدايت را از بري. بين اعتقاد پدرت و كتابهاي كه خوندي داري له مي شي
از حرفهاي كه مي زدم دست هام يخ كرده بود. او پشت به من روي صندلي نشسته بود و من تمام مدت كنار بخاري ايستاده بودم و دست هام را روي آتش گرفته بودم و با اين حال از سرما مي لرزيدم.گره روسري ام شل شده بودم و موهاي آشفته ام دور صورتم را گرفته بود اما باز هم حرف مي زدم از روزهايي كه نوميد بودم و باز اوضاع درست شده بود.
فرداش خواستيم بريم گلپايگان.قلعه قدبمي از اواخر دوران زنديه. ميني بوس گرفتيم. من آخر ميني بوس نشسته بودم و
او يك رديف جلوتر از من بود. شايد از همان جا شروع شد. راننده مي خواست
نوار بگذارد خودش كاست يلدا را داد.خواننده اي آهنگي سوزناك مي خواند و
مدام مي گفت يلدا يلدا.
ليوان ها را درآوريم تا مهران چاي بريزد.به او كه رسيد سرش را برگرداند رو به من. خنديد و گفت:
- من چاي را فقط از دست خانوم نجفي مي گيرم
وقتي اين را گفت بقيه هرهر خنديدند.
قلعه ديوارهاي بلند قرمز داشت. تمام
قلعه را كه گشتيم همه از هم جدا شدند.من رفتم دستشويي. درهاي قديمي داشت.
بيرون كه آمدم باد آمده بود. در بسته شده بود. با مشت به در كوبيدم.داد
زدم:
- يكي اين در رو باز كنه
دشتشويي توي حياط پشتي بود. پرت ترين جاي قلعه. وقتي مي آمدم هيچ كس آن اطراف نبود.
كسي در را باز كرد. از دستهاي پرموش فهميدم كه مرد است.خودش بود.گفت :
- مثه سايه دنبالتم
از قلعه بيرون آمديم و آتش روشن كرديم .
گفت :
- مياي با هم يه كار نو راه بندازيم. پنج شنبه ها بعد از ظهر كارگاه نقد داستان
اتاق
رو به ايوان را انتخاب كرده بود.به ديوارها عكس هايي از هدايت زده بود،
علوي ، چوبك هر كدام را با انحنايي نسبت به ديگري . لبخند علوي و نگاه
خيره اش بيش از همه توجه ام را جلب مي كرد.
من
توي همان اتاق كلاس داشتم.وقت استراحت كه مي شد بچه ها توي حياط مي رفتند
و روي تخت مي نشستند. من لب پنجره مي ايستادم و به كلاس او كه آن طرف حياط
بود نگاه مي كردم.صداش از ميان درهاي بسته مي آمد كه آهنگ در گلستانه را
مي خواند و بقيه پشت سرش مي خوانند.
اواخر خرداد بود. مي خواستم مراسم بزرگداشت گلشيري را بگيرم. گفت كمكم مي كند
پوسترش را بين دانشگاه ها و كتابخانه هاي اطراف پخش كرديم. اتاق ما، اتاق كوچكي بود و حداكثر جاي بيست نفر بود. مهران گفت:
- فراخوان دادن مسئوليت داره، حالا اگه صد نفر اومدن كجا مي خواي جاشون بدي
داود گفت:
- بامن.توي حياط چادر مي زنيم
درخت
زير بار توت هاي رسيده خم شده بود .روي زمين توت هاي رسيده به موزائيك ها
چسبيده بودند. داود جارو را برداشته بود و جمع شان مي كرد. زمين را شست.
من كنار پنجره ايستاده بودم.آن طور كه جارو را به دست گرفته بود و خم شده بود قلبم را آتش مي زد.
شروع
مراسم را پنج اعلام كرده بوديم . پنج و نيم شد هيچ كس نيامد به جز مربي
نقاشي و زبان فرهنگسرا.داود توي آشپرخانه شربت درست مي كرد. داستان «عروسك
چيني من» را خواندم.خواستيم درباره داستان و گلشيري حرف بزنيم. گفتم:
- امروز شانزده خرداد سالروز مرگ گلشيري است.
آن
دو سرشان پايين بود.شايد خسته بودند. كلماتي كه مي خواستم بگويم يادم رفت.
بلند شدم. از زير چادر رد شدم و روي پله ها نشستم .داود با سيني شربت آمد.
گفتم:
- كجا؟ دونفر بيشتر نيومدن
بغض راه گلويم را سد كرده بود. گفتم:
- يعني توي شهر به اين بزرگي هيچ كس يادش نبود امروز چه روزيه
گفت:
- حالا فصل امتحانهاست. همه سرگرمن
گفت:
- بيا بريم
چند وقت بود ماشين مي آورد و هر جا مي خواستم بروم مي گفت مي رسانمت.
گفت :
- بريم يه گشتي بزنيم
توي آينه كه نگاه كردم ديدم خيره نگاهم مي كند.گفت:
- مي دوني خيلي مي خوامت.
صداي نفس هامان بود كه مي آمد و صداي موتور ماشين.
گفت :
- مي رسونمت خونه
شب
خواب ديدم توي رختخواب چرك و كثيفي خوابيده ام. شكمم بالا آمده بود و مي
دانستم كه شش ماه است حامله ام.داود كنارم نشسته بود و روي اجاق نيمرو
درست مي كرد.بوي تخم مرغ گنديده مي آمد. من خواستم بسته قرصي را كه كنارم
بود بردارم. مي خواستم خود را بكشم .
داود
خنده ي وحشتناكي كرد كه مو را به تنم سيخ كرد. جعبه قرص را از دستم گرفت و
پرت كرد.من ضجه مي زدم. صداي كسي را توي خواب شنيدم كه مي گفت:
- اگه من مردم خونم به گردنه توئه
اين صدا كه انگار نداي مرده اي بود كه از قبر بيرون آمده باشد تا صبح خواب را از چشمانم گرفت.
وقتي از خواب پريدم دست به شكمم كشيدم. كوچك بود و به استخوان چسبيده. به نفس نفس افتادم . آن حجم وسيع شكم نبود.فضاي خالي بود اما من وحشتش را حس مي كردم مثل كسي كه دستش قطع شود اما حضور غيرمادي آن دست قطع شده را حس كند.
عصر كارگاه داشتيم. باز روبروي همه به من گفت:
- هر چي تو بگي
مهران گفت:
- رئيس جلسه داود نيست كس ديگه ايي
داود خنديد.گفت:
- رئيس قلبم هم
همه مي دانستند. با كنايه مي گفتند كه زود باش.
شب ها در اتاق را باز مي گذاشتم و كنار در رو به آسمان مي خوابيدم. يك شب خواب ديدم بالاي سرم ايستاده و مي خندد از همان خنده ها كه تنم را مور مور مي كند.
تمام روز صداي خودم توي گوشم بود: اگر من مردم خونم به گردن توئه . سنگيني نگاهش را همه جا حس مي كردم .
روي تخت نشسته بوديم .داود قليان مي كشيد. گفت:
- كي بيايم؟
به توت هاي رسيده نگاه مي كردم كه روي زمين ريخته بود و زير پاي آدم ها له مي شد.
گفت:
- مي گم كي بيام؟با مامانم حرف زدم
- كجا؟
- خونه تون
نگاهش مي كنم. دود قليان را از ميان لب هاش بيرون مي دهد.گفت:
- ما مثل همميم .
- نه، تو دانشگاه نرفتي من مي رم. تو فقط بلدي آواز بخووني
اول مهر كه شد آمد. بدون كنكور.
روز اول كه آمد خودش را خيس كرد. گفت :
- انگار اومدن مهموني هيچ كس به فكر نيست
گفت:
- دستشويي آرايشگاه است نه؟
توي دستشويي كه مي رود يادش مي رود شلوارش را پايين بكشد. خودش را خيس مي كند.
هنوز نيامده مدير مسئول نشريه شد.
اسم نشريه را گذاشت كليد و در اولين شماره اش نوشت شايد كليد نتواند همه
قفل ها را باز كند و همه درب هاي بسته را بگشايد اما شايد بتواند...
كاريكاتور مي كشيد. در يك شماره اش تصوير گوسفندهاي را كشيده بود كه روزنامه مي خوانند و چوپاني براشان ني مي زد.
***
صبح كه سر كلاس آمدم ديدم. روي دسته صندلي ها گذاشته بودند. نشريه بود و توش كاريكاتور پيرمرد استخواني بود و رئيس دانشگاه.
كار خودش بود.
از همان موقع كه اتاقك هاي فلزي را روبروي در ورودي دانشكده ساختند سرو كله پيرمرد استخواني هم پيدا شد.مي گفتند رئيس اتوبوس راني است.
نشستن توي اتوبوس نظم خاصي نداشت.هر كس روي هر صندلي كه مي خواست مي نشست حتي اگر كنارش دختر يا پسري باشد.
يك روز سوار اتوبوس شديم.همه صندلي ها پر بود به جز صندلي رديف اول. كنار هم نشستيم.
راننده نچ نچ كرد.گفت :
- حالا نمي زارن راه بيفتيم.
به ترمينال كه رسيديم راه عبور بسته بود.پيرمرد بالا آمد و نگاه كرد.گفت :
- تا اين آقا و خانم جابه جا نشن از رفتن خبري نيست
يكي گفت:
- بذار بريم آقا قربونت عجله داريم
پيرمرد به راننده گفت:
_ آقا بيا پايين
صداي همه بلند شده بود.
بلند شدم.داود آستينم را كشيد.
- بشين
داشت روي كاغذ طرحي مي كشيد. كاريكاتور پيرمرد را.
كلاس
خلوت بود.خيلي ها نبودند..همه طبقه سوم جمع شده بودند.صداي هماهنگ
پاكوبيدن مي آمد.ايستاده بودند لب پله ها .ضرباهنگ پا كوبيدنشان روي دو
طبقه پايين آوار مي شد.
طبقه
دوم كه هميشه شلوغ بود، شده بود مثل قبرستان.استاد ها در اتاقشان را بسته
بودند. مثل ساعت هاي كه حكومت نظامي اعلام كرده باشند.از يك ماه پيش شروع
شد. روبروي در ورودي دانشكده چند تا بنا مشغول به كار شدند.اولش اسكلت يك
اتاقك كوچك بود. اتاقك بعد سقف پيدا كرد و دريچه اي كوچك . صندلي هم
آوردند با مردي كه بي سيم به دست داشت و وقتي آمدم از در بگذرم گفت :
- خانوم از اون در،اينجا مخصوص برادرها ست
در طبقه زيرزمين، مخصوص خواهرها بود.چشم هاي زني از ميان دريچه كوچك پيدا بود.
صافي آمد. گچ را برداشت و عنوان درس را روي تابلو نوشت.
در كلاس باز بود.توي طبقه اول هيچ كلاسي تشكيل نشده بود. داود آمد دم كلاس. رو كرد به صافي و گفت:
- كلاس رو تعطيل كنيد وگرنه مجبور مي شيم تعطيلش كنيم
از جلوي در كنار رفت.صافي گچي را كه تازه برداشته بود سرجايش گذاشت. از پنجره بيرون را نگاه مي كرد.گفت:
- تاريخ در مورد ما قضاوت مي كنه كه حق با كيه
صافي
سرش را پايين انداخت و از كلاس بيرون رفت. داود را نديدم. به طبقه دوم سر
زدم.دراتاق محمدي شيشه اي بود. چند نفر شيشه را خورد كرده بودند و پايان
نامه ها را غارت مي كردند. سه تا پسر قد بلند ايستاده بودند روي شوفاژ و
پارتيشن هاي سقف را مي كندند. از سقف آب مي چكيد. تمام آب سرد كن ها را
وارونه كرده بودند و آب از طبقه سوم راه افتاده بود.
طبقه دوم هم شلوغ شد. صداي پاها شدت گرفته بود. با ضرباهنگ صداي پا، مي خواندند:
يار دبستاني من همدل و همراز مني چوب الف...
نبودش .طبقه اول هم نبود.
برق
را قطع كرده بودند. سالن كم نور بود.ميان همه آدم هاي قد بلند گشتم. نبود.
ترسيدم بروم طبقه سوم.از پله ها نمي شد رد شد. روي پله ها پسرها نشسته بودند.چند تايي هم دختر و پا را به زمين مي كوبيدند و هم صدا با بالايي ها مي خواندند. گفتم:
- ببخشيد
گاهي كف خاك آلود كفشم نرمي پاي كسي را لمس مي كرد.
ميان اين همه آدم قد بلند كه دست هاشان به سقف مي رسيد و پارتيشن هاي سقف را مي كندند چطور پيدايش كنم؟
چند نفر صندلي ها را از كلاس بيرون آوردند و از طبقه سوم پايين انداختند.توي پله ها پر از آدم بود.
دود سيگار و پيپ ، هجوم نفس هاي آن همه آدم هوا را سنگين كرده بود.
آن روز پيدايش نكردم.حالا مدت هاست كه نيست.
"بینایی"